هر چی داشتم برایش رو کردم....اما لعنتی"اسیر"نشد..."سیر"شد!...
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/11/21  |
 
در شهری زندگی میکنم که مردمانش سلام نمی کنند اما خیلی گرم خداحافظی میکنند
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/11/14  |
 
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/11/14  |
 
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/11/14  |
 
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/eshghdarentezar/Tanha-tarin_tanha.jpg
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/10/02  |
 چه قدر دوستم داری؟
---------------------------------------
http://eshghemanblog.persiangig.com/image/cheghad.jpg
یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...



خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم...
|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/10/02  |
 

|+| نوشته شده توسط zizi در پنجشنبه 1391/08/25  |
 
ای دل بی یارم تنها کس و کارم دیدی ازم دل کند اون ک دوسش دارم اون ک ی عمری بود غصشو میخوردم دیدی چ راحت گفت من تو دلش مردم.ای دل غم دیدم دیدی چ بی رحمه معنی احساسو دیدی  نمی فهمه.رفت و شدم تنها اما.خوب میدونم نیست اون تنها من دگ از امشب هر شب مهمونی دارم با غم ها.آخ ک چ قد تنهام.سرده چ قد دستام.سر شده صبر من دسته اونو میخوام.ای دل غم دیدم دیدی چ بی رحمه معنی احساسو دیدی نمی فهمه.....
|+| نوشته شده توسط zizi در پنجشنبه 1391/08/18  |
 جدایی
میخوام پیداش کنم و بهش بگم ک چرا عشقمو گرفت دست کم.آخه دست من همیشه تو دستاش بود فکر من همیشه ذکر لباش بود میگفت:عاشقتم پس دوس داشت منو تازه فهمیدم معنی دوست داشتنو.عشق یعنی جدایی.نفرت و تنهایی تورو خدا برگرد سخته جدایی....سخته جدایی....
|+| نوشته شده توسط zizi در سه شنبه 1391/08/02  |
 
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم درآب......sargarmi98....
|+| نوشته شده توسط zizi در پنجشنبه 1391/07/27  |
 
بعضی حرفارو نمیشه گفت باید خورد!ولی بعضی حرفارو ن میشه گفت ن میشه خورد...میشه بغض...میشه دلتنگی...میشه سکوت...میشه درست همون موقعی ک خودتم نمیدونی چه مرگته....
|+| نوشته شده توسط zizi در دوشنبه 1391/07/17  |
 عشقی ک حقیقت نداره...
روزی دختر زیبایی ب کوروش کبیر گفت:من عاشق تو هستم.کوروش ب او گفت:تو لایق بهتر از اینا هستی تو لایق برادر من ک پشت سر تو ایستائه هستی.دختر برگشت ولی ک۳۰ پشت سرش نبود وقتی ب کوروش نگاه کرد کوروش ب او گفت:اگر تو عاشق من بودی هیچگاه پشت سرت را نگاه نمی کردی.
|+| نوشته شده توسط zizi در یکشنبه 1391/06/26  |
 حسرت....

هیچ حسرتی در هیچ جای دنیا جمع نمیشود بلکه در همین ۳واژه کوتاه شده است:او دوستم ندارد..

|+| نوشته شده توسط zizi در سه شنبه 1391/06/21  |
 
من آنقدر امروز و فردا های نیامدن را دیده ام ک دیگر هیچ وعده بی سرانجامی:خواب و خیال آرزو هایم را آشفته نمی کند.حالا دیگر یاد گرفته ام ک فراموشی دوای درد همه ی نداشتن ها-نخواستن ها- و نیامدن هاست.یاد گرفتیم ک بشنویم تا فردا....و ب روی خود نیاوریم ک فردا ها هیچ وقت نمی آیند.
|+| نوشته شده توسط zizi در یکشنبه 1391/06/19  |
 تنهایی...

 بازم تو کوچه ی دلم دارم قدم میزنم.هوای دلم امشب بدجور ابری و سرده.سیلی های بد تنهایی پشت سرهم داره می خوره تو صورتمو بارون چشمه دلم خیسه خیسم میکنه و بازم سوال همیشگی!؟!؟از رها چی میمونه؟ی خاطره؟ی ورق کاغذ؟یا ی بغل نرگس پژمرده.........؟

|+| نوشته شده توسط zizi در شنبه 1391/06/18  |
 

ک۳۰ می تواند برای عشق بمیرد ک پیش از آن زندگی در پیش چشم هایش مرده باشد.

(علی شریعتی)

|+| نوشته شده توسط zizi در جمعه 1391/06/03  |
 مرد کور...
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:من کور هستم لطفا کمک کنید.روزنامه نگار خلاقی ازکنار او میگذشت نگاهی ب او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آن روز روزنامه نگار ب آن محل برگشت و متوجه شد ک کلاه آن مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان ک30 است ک آن تابلو را نوشته بگوید:ک بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود.من فقط نوشته ی شما را ب شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و ب راه خود ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست ک او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

 

|+| نوشته شده توسط zizi در جمعه 1391/06/03  |
 
تو این همه خستگیم موندم با دلوابستگیم چه کنم؟ای داد ک کارمو ی مشت قلب خراب کرد وگرنه دیگه راحت می خوابیدم.اگه امشب زنده بمیرم فردا نمیتونم بیدار بمونم.کارام شده دل فروختن و گریه خریدن.کارام شده بیدار مردن و زنده خوابیدن.کارام شده سیب خوردن و از بهشت بیرون افتادن.دستام خستس.چشمام خیسه وقلبمم آلوده آره آلوده ب عشق.با این همه رسوایی ک بار اومده چی کار کنم؟از خدا چی بخوام؟کی و بخوام؟واسه چیو واسه کی بخوام؟آخر نفهمیدم دل سوخته.سوزش داره یا سرد.من ک هم سردم میشه هم از سوزش می سوزم.راحت بگم(م ی م ی ر م)
|+| نوشته شده توسط zizi در چهارشنبه 1391/06/01  |
 
 
بالا